این نوشته کوتاه از قلم شبنم جان و ایدهء مادرش تراویده و من در آن تصرفاتی کرده ام
دخترکی بود خردسال که مادرش بیماری داشت لاعلاج و درمانی برایش نبود.
مادر نزد کودک چند روزی مهمان بود و کودک این را میدانست.
این دخترک ناز دانسته بود که تا چند روز دیگر فقط بوی مادرش در فضای خانه خواهد بود و بس.
این دخترک همه آنچه را دوست داشت از بهر مادر رها کرد ؛ بازی کردن، بیرون رفتن وهمه مشغولیت های کودکانه را و فقط نزد مادر می نشست و مادر را می بوئید.
در کنار مادر بیمار در کنار مادر رنجور تمام اوقات خود را سپری میکرد بدون اینکه میلی به بازی کردن داشته باشد.
چون میدانست که مادرش رفتنی است و او را رها می کند...
و چنین شد ایام زندگی مادر این دخترک بپایان رسید و مادر رفت و فقط بویش بجا ماند.
سالهای بعد برادر کوچکتر این دخترک از خواهر پرسید:
- خواهر معلم ما گفته درباره مادر بنوسیم؛ اما نمی دانم درباره مادر از چی بنوسم.
خواهر گفت: برادر بنوس از بوی مادر، بنوس ازمحبتهای مادر بنوس که در عین بیماری ترا در آغوش میگرفت و شب تا سحر بیدار میماند.
بنوس که در حالت بیهوشی ترا از رگ رگ وجود خود تغذیه میکرد.
بنوس! که مادرم بیمار بود او درد میکشید اما به روی من می خندید ؛ بنوس از مادری بیمار ما که تا دم آخر زندگی هر دو مارا در آغوش خود نوازش میکرد. بنوس بنوس از بوی مادر بنوس.
و آن پسر خورد سال که بعد ها خود معلم ادبیات شد ؛ حسرت نوشتن پارچهء اگر چه کوتاه در بارهء مادر ؛ دردلش ماند . هر وقت قلم می گرفت تا بنویسد ؛ غمی گنگ و و دردی نا آشنا در دلش چنگ می زد ؛ همهء صفحهء ذهنش خالی می شد ..... سفید مثل صفحهء کاغذ هیچ یادی و بویی از مادر نمی یافت ...
می کوشید تا از طفولیت چیزی به یاد بیاورد ؛ همان بوی مادر را که خواهرش شمیده بود در زوایای مغزش می پالید ؛ چشمانش را می بست و خود را به کوچهء چرمگری می برد و به در و دیوار خانه های کاهگلی ، به مسقط الراسش می سپرد ؛ فقط به خاطرش می گذشت که چگونه دادایش را عروسی کردند و بردند ؛ به یاد می آورد که دادایش اورا گفته بود که مرا دادا صدا کن و طفل چنان می کرد ؛ این قدیمی ترین خاطره اش بود و از خواهر نو جوان دیگرش بیشتر به یاد داشت ؛ او را گاهی بوبو و گاهی فاطمه صدا می کرد . فاطمه که خود هنوز به مادر احتیاج داشت برادرکوچکش را مادر شده بود و همیشه قصهء ارب بچه و مغل دختر را برایش قصه می کرد . یادش می آمد که زمانیکه به خواسته اش پاسخ مثبت نمی گرفت به گریه و لج ادامه می داد و خواهرش نا چار بالاپوشی بزرگ به سرش می انداخت و ببلو گویان تا آن طفل نا آرام را خاموش سازد و پسان ها برادرکش این نیرنگ را فهمیده بود و دیگر نمی ترسید . خواهر دیگرش را برای اولین بار در کابل در خانهء خاله اش (زنده وانان ) که هنوز هشت ساله نشده بود دید ؛ بسیار زود و گذرا ؛ یادش می آید بالای تخت بام ایستاده بود ؛ روز آفتابی و خوشگوار بود ، هنوز چاشت نشده بود که صدای کسی آمد اونه حوا جان هم آمد . این صدا و این نام ، آن طفل را متوجه آن جهت کرد ؛ دید در سایهء بالا خانه و درخت حویلی دختری نه بزرگ و نه کوچک در لباس ویژه دختران مکتبی راهرو خاکی ولی رفته شده را طی کرد و داخل دهلیز خانه شد .... این اولین دیدار او با خواهر دومش بود .
زمان گذشت و یک روز بوبویش را هم عروسی کردند و بردند ؛ درست همانند ارب بچه که مغل دختر را از نزدش برده بودند ؛ در فردای عروسی از خواب بیدار شد و نومیدانه اتاق ها را که تعدادشان زیاد هم نبود می دوید و می پالید . ولی از بوبویش خبری نبود ؛ فقط بویش در در و دیوار ها پیچیده بود ...
یاد آن سالها 2
یاد آن سالها بخیر ؛ بچه های خورد خانه بودیم ، وقتی رمضان می آمد ؛ برای ما در کاسهء کوچک استالفی پیشوای آذانی میدادند . ما دقایق آخر روز را گاه با استدعا گاه با جدیت فریاد می کردیم ؛ ملا ملا آذان بته گشنه شدیم ؛؛ پی دیوار شما پوده شدیم و باز تکرار می کردیم ؛ بچه های کلان سر اوغور ها می رفتند ، آن سال منهم سر اوغور ها رفتم و از آن کلانتر با نان بولانیِ خود راهی مسجد می شدند و در جمع همسالان و کوچگی ها افطار میکردند . پدرم گاهی مسجد میرفت گاهی نمی رفت میگفت شما تنها می مانید ، منظورش من و خواهرم بودیم ؛ می گفت مادرم وقتی یکساله بودم مرده بود . می گفتند جگرش خراب شده بود . هر وقت مادر نا دیده ام را به یاد می آورم اول به جگرش فکر می کنم . پسان ها که در صنف های مکتب که شعر لف و نشر را یاد می گرفتیم ؛ سیب و انار و بهی به ترتیب لف و نشر ؛؛ دل را و جگر را و معد ه را مقوی اند به یاد مادرم می افتادم ، فکر میکردم کاش برایش انار میدادند ....
شام که می شد ملای مسجد صوفی قلندر و بعد خوجه یین ها آذان میدادند ما به آذان انها اعتماد نمی کردیم و بیصبرانه انتظار ملای خود را می کشیدیم ؛ گاه حتی یک تا دو دقیقه دیر میکرد و ما عاصی و کفری هنوز صدا می زدیم ؛ ملا ملا آذان بته گشنه شدیم .... الله اکبر الله اکبر ....و فریاد ما بر می خاست ؛ روزه هایتان را بخورید ؛ از کوچه ها وبام های محله این شور و غلغله بر می خاست . سر دستر خوان چپ و آرام می بودیم ، می گفتند شما روزه ندارید چپ باشید . روزه دار ها هم چپ می بودند فقط صدای جویدن و قرت کردن و شکر گفتن بلندمی بود . شب های اول مشتاق برخاستن و سحری خوردن می بودیم ؛ در سحری شیر یا قیماق با نان روغنی می خوردیم . شیر را از کوچهء دهقانان می آوردم ؛ بیجه گل در شاخ مادگاو خود تعویظ سرخ آویزان کرده بود می گفت رد زخم چشم هست می گفت گاوش روزی پنج چارک شیر می دهد . وقتی سحری بیدار می شدیم بام می رفتیم و دولگ می زدیم ؛ در چارراهی نغاره می زدند . برای دولک زدن قوطی روغن نباتی قو را به سختی از خواهرم که در آن بادنجان خشک را می گذاشت ؛ گرفته بودم . و هر روز که خواهرم آن را می دید سر می جنباند و تاسف بار می گفت قطی بادنجان مره خراب کدی .
در سحری از بالای بام خانه های همسایه را می دیدم همه به جنب و جوش می افتادند صدای سرفه های لاله امین هم بلند می شد او چند سال بود که مریض بود ؛ وقتی برایش گفته بودند که روزه نگیر مریض هستی ؛ خدا نفرموده ؛ می گفت عجب گپی می زنید ملا صاحب گفته تا آدم زمین و آسمان ره بشناسد روزه سرش فرض هست . در این هنگام زنها برای چای دم کردن به تندور خانه می رفتند.چای را با بته دم میکردند . برای رمضان هر کس یک تا دو ؛ بار بته می خریدند . پدرم آبجوشی خریده بود، دسته اش سرخ بود .و آن را در دستمال می پیچید و سحری برای خواهرم میداد که چای دم کند . ما رادیو هم داشتیم ؛ رادیوی ما خبر های خارج را هم می کفت پدرم می گفت رادیوی بی بی سی هست . ما از خارج ، شهر کلان و نو را در نظر می آوردیم ؛ می گفتند خارج در او سر دنیا هست یک روز پدرم متاءثر بود می گفت کنیدی را کشتند و بعد اضافه میکرد آدم خوبی بود . رادیوی ما غزل هم میخواند ؛ غزل استاد شیدا و خلیفه نتهو ؛ پدر که استاد شیدا را می شنید اشک می ریخت ؛ ندانستم که آخر شانهء موی کی خواهم شد ؛؛ وگرنه تا قیامت خدمت شمشاد میکرد . پدرم می گفت او بچه به رادیو دست نزن و منکه پُت از پدر آنرا روشن کرده بودم هیچ چیز نمی خواند فقط بنگس می کرد ؛ یاد آن سالها بخیر از مظاهر جدید تنها همین آبجوشی و رادیو را داشتیم ؛ پدر می گفت آیا بعد از ما چه چیز های دیگر پیدا شود ؛ شب عید بیقرار می بودیم ؛ شیرین خورد و هادی و تحفه خانهء ما می آمدند ؛ بچه های خورد اتلک توتل تل میکردیم و منتظر فردا که کالای عید خود را بپوشیم ؛ هر سال در عید برای ما کالای نو می خریدند . در روز های عید عیدی می گرفتیم . یک روز که مهمان ما دستش را به جیبش برد ؛ دلم گُرب گُرب می کرد می گفتم پیسه می کشد ولی او دستمال چملک گل سیب خود را کشید و بینی خود را فرفر پاک کرد تا آسان کلچه خورده بتواند .
روز عید پدرم و من نماز عید می رفتیم ؛ مسجد سرای پادشاهی ، همکاران دفتر پدرم آنجا به نماز می آمدند . درعید قربان مسجد صوفی قلندر می رفتیم . پسان ها نماز عید را در مسجد خود ما ؛ مسجد چرمگری هم می خواندند ؛ اجازه اش را از مولوی صاحب کلان گرفته بودند .
نماز که خلاص شد همه با هم روبوسی و عید مبارکی کردند . نصواری ها نصوار انداختند . لاسپیکر ( بلند گو ) های سر چوک بلند بلند می خواندند . وقتی بر گشتیم خانه صدای جنگ و غالمغال شاه کوکو با شویش کوچه را پر کرده بود صدایش آمد که مردش را ملامت می کرد که دختر مفت و رایگان به او گشنه پر زور ها دادی ؛ اینه این هم عیدی آوردنشان هست این ره به کدام قوم و خویش و سیال و شریک برسانم . پدرم با خواهرم عید مبارکی کرد . خواهر پدر ا گفت خانهء آغابرادرشان عیدی دارند نمی روید . پدرم گفت خدا مردم ما ره بفهماند ؛ چرا در عید که روز خوشی و آشتی هست ؛ سوگ میگیرند، آخر فاتحه خوانی و چل و چند جمعه گی کردند ؛ بس نیست . ولی به هر صورت آنحا رفتیم . آن عید سینما هم رفتم ، فلم خفیه محل را دیدم مرد جادوگر مثل طیاره به آسمان پرواز می کرد و بچهء فلم سر قالینچهء پرنده دنبالش می کرد . عید که خلاص شد مکتب رفتیم ؛ آخر های مکتب بود پارچه سالانه را دادند ، من اول نمره شده بودم .
و هر بار بعد از عید رمضان دل ما ذوق عید قربان را می پروراند .
یاد آن سالها
یاد آن سالها بخیر ؛ بچه های خورد کوچهء چرمگری بودیم ، در شروع کوچهء ما میدانی کوچکی بود و در آن اوغورهای بزرگ و سنگینی را جا به جا کرده بودند ؛ ولی ما در گوشه و کناراین صخره های ساییده شده جای تشله بازی و غانچک خود را از قبل جا سازی کرده بودیم . آخر های ماه حوت گاهی دسته جمعی گاهی تنها می خواندیم ؛ حوت اگر حوتی کنه ، بی بی ره ده قوطی کنه .....
یاد آن سالها بخیرو ما بچه های خورد کوچه در شامگاهان این روز ها عقب در خانه می رفتیم و در می زدیم و توتهء چوپ یا مقداری چیز سوختنی می خواستیم ؛ از مادرها با مهربانی چیزی در یافت میکردیم ولی مرد ها گاهی با نصیحت و ملامت و گاه با بد و بیراه ما را جواب رد میدادند ، می گفتند بروید گم شوید شما غیر از آتشکانی دیگر کاری ندارید ؛ برای ما عجیب می نمود که آنها خودشان در خردی چنین کار های کرده بودند و هر از گاهی به ما قصه می کردند ؛ ولی حالا ما را منع می کردند . وقتی مقداری چوپ جمع میکردیم آتش بزرگی می افروختیم و گرد آن به جست و خیز می پرداختیم و به سوی تودهء آتش بچه های آن سر کوچه اشاره می کردیم و به صدای بلند می خواندیم : آتشِ ما النگ بلنگ ، از اونا گوی پلنگ . و آنها می خواندند : آتشِ ما الو پلو ، از اونا خاک و خلو .....
یاد آن سالها بخیر ما که بچه های خورد چاریکار بودیم ؛ آمد آمد نوروز نوید بازی های خرمیدان را برایمان میداد . خرمیدان میدان بی آب و سبزه در مرکز شهر ما بود که در روزهای نوروز و عید آنجا جمع می شدیم؛ در نوروز اسپکها و دولیگکها و گازکها را می آوردند . گازکها مخصوص دختران می بود . شب نوروز تا صبح از خوشی خوابمان نمی برد ؛ می سنجیدم که چگونه خود را از رفتن میرگلی و قبرملاممدشاه کنار بکشیم و به خرمیدان و اسپکها برویم ؛ خواهرم نان سوزی دار می پخت و با هفت میوه در دیگ المونیم راهی خانهء قندی گل خواهر کلان ما می شد و او را گرفته باباجی سایب و بعد میرگلی می رفتیم ؛ می گفتند باباحاجی صاحب جد بزرگ ما هست . یادم می آید وقتی از پهلوی سرای بزرگی می گذشتیم خواهرم دست بالا میکرد و قل هوالله می خواند بمن میگفت برای روح مادرما دعا کن قبر او دراین سرای زیرهزارها من خاک خوابیده است . می گفت خواهر دیگرما کابل نزد خالهء ام است و از من وعده می گرفت که اگر شوخی نکنم ماه آینده کابل می رویم ، خانهء خاله و هم دیدن بی بی ما ؛ بی بی قمری .
در دامنهء میرگلی همهء زنها و دختر های شهر با کالا های رنگین و خنده های شاد می آمدند و خواهرم در میان آنها دختران عمه بوبوشیرین را می پالید ، آنها خواهر خوانده و همسالش بودند گویی با آنها وعدهء قبلی داشت . دختر های دمِ بخت قبر ملاممد شاه می رفتند و شمع روشن میکردند . و من با صد حیله و بهانه خود راخلاص میکردم که به خرمیدان بروم ، در اخرین لحظات صدای خواهر م می آمد که تاکید میکرد : « هوش کنی شوخی بیجای نکنی که باز کتت کار دارم... و من در دل می گفتم اگر شوخی هم کنم خو برایت نمی گویم .....»....
یاد آن سالها بخیر در میدان شهر بالای اسپکها احساس غروری خاصی داشتیم خود را برای مدتی مالک آنها می پنداشتیم و با تمکین با یک دست گردن اسپ را می گرفتیم و با دست دیگر در برداشتن سکهء افتاده بر زمین مسابقه میدادیم ، بیشتر بچه های کلان و نو جوان موفق به گرفتن آن سکه می شدند ؛ صاحب آن دستگاه ما را در یک محور دایم می چرخاند و می چرخاند . برای اسپکها غمگین می شدم آن دور و تسلسل تا ابد بر جا بود و آنها بستهء آن سرنوشت فقط زمان و مکان و صاحب دستگاه تغییر میکرد ؛ هم میشد که اسپکی فرسوده و نا کار آمد را با اسپک نو که همیشه به رنگ روز رنگمالی میشد عوض میکردند .
پول نوروزی ما کم می بود ، در عید بیشتر می گرفتیم ؛ خویش و قوم ما در نوروز برای ما پول نمی دادند فقط چند پول سیاه از پدر و خواهرم می گرفتم . وقتی جیب ما خالی میشد به تماشای بابه نوروزی که مردم به غلط آنرا خر دجال می نامیدند ؛ می رفتیم . هر سال فتـِح ، بابه نوروزی می شد . رویش را سیاه می کردند و کلاه مخروطی سرخرنگ بر سرش می گذاشتند . فتـِح خر خود را می آورد و بالایش چپه سوار میشد و با چوب قوطی حلبی را به صدا در می آورد و خبر از گذشتن زمستان میداد . ما بچه های خورد از عقبش می دویدیم و های های می کردیم .
در همین هنگام در شهر ما سمنک پزی بر پا می شد . سمنک شیرین می بود . ما را نمی گذاشتند زیاد بخوریم می گفتند گلوی ما می افتد . در نزدیکان ما عمه بوبوشیرین و خاله خورشید و قندی گل سمنک پَز بودند . سمنک پختن کار ساده نبود . شب سمنک من از نبود جای در کنار دیگ سمنک می خوابیدم ؛ دادایم می گفت او بچه در دیگ نه بیفتی ؟
آن سال ، نوروز وقتی از خر میدان به کوچه ء برگشتیم شیرین آغا و سخی جنگ کردند . سخی مادرش را خانهء شیرین آغایشان برده بود تا پول های را که سخی از خانه دزدیده بود و با شیرین آغا خرچ کرده بودند پرسان و جویان کند . این مساءله موجب زد و خورد آن دو شد . شیرین آغا می گفت او نامرد هست خودش آمد که بیا من گورکی خود کشیدیم سینما برویم ؛ باز نه نه اش را سر خانهء ما آورده . ما همه پا در میانی کردیم و بین آنها آشتی دادیم . سخی بعد از آن روز در بین ما کم می آمد کورِعظیم و بوله هم بچه های بزرگی شده بودند و در کارخانهء چرمگری کار میکردند .....
مکتب های ما شروع شد ؛ معلم فارسی ما راجع به بهار گب زد و از ما خواست مقاله بنویسیم . یاد آن سالها بخیر و ما نوشتیم ؛
« : یک مقاله راجع به بهار . بهار : بهار یک فصل زیبا است . در بهار گل ها می برآید . ما باید که در بهار خوش باشیم و به هوای آزاد بازی کنیم . در بهار غچی ها می آیند و دهقان ها قلبه می کنند . ما باید که مکتب برویم و سبق های خود را بخوانیم که کامیاب شویم . با احترام .»
حوت 1388
به تپهء تاج بیگ و گفتند تر ا قصری آماده کرده ایم آکنده به خصایل زیبا و مناره های بالا و مرادشان از آن دستگاه ضبط و صوت بود که در هر زاویهء کار گذاشته بودند تا هیچ دقیقه برایشان چوشیده نماند .
و آن روز نماز پیشین ٢۵ دسمبر از سنهء ١٩٧٩ سالشمار صلیبیون بود که جمعی از حکام و خدم و حشم همه گرد او جمع بودند تا تماشای قصر جدیدش بکنند و آفرین اش بخوانند که این امین به آفرین شنیدن سخت معتاد بود اگر چه آن را شایسته نبودی . و مرا یاد همی آید که در جامعة الکابل دانش آموزان دشنه به کمر که خود را فداییان امین می خواندند سایر دانشگاهی ها را وا میداشتند به جبر که در برابر پردهء نیلگون بنشینند و تماشای تمثال از خود راضی آن مردک را بکنند که ساعتها چیز ها می گفت به اغراق و خود نیز نمی دانست و اگر کسی سر باز زدی به عقوبت سختی دچار شدی چه مخبر با چشمان مریی و نا مریی همه را حاضر و غایب میکرد و گاه پیش آمدی که غایب آن محفل را غایب زندگی میردند و تمسک بر آن کردندی که دشمن را در نطفه باید خنثی کرد . سبحان الله از این جفایی که بر محصلان علم و دانش آن روز گار گذشت . و عجیب تر آنکه خود امین هر روز به خلق خدای اوراد قانونیت ، مصوءنیت و عدالت را تلقین همی کرد ولی هیچ یک را مراعات نمی داشتی .
باز آمدیم به قصهء قصر ؛ پس آشپز را فرمودند تا زهر هلاهل را در نگین خاتم پنهان کند تا پیر شورا ها چه فرماید و پیر کسی از معتمدان خود را بخواست و بسی فسون و فسانه اندر او پف کرد و مامور آن ماءمول بگردانید ؛ و از اینجاست که مردمان او را اندروپف گفتندی و آن قصر جدید که نگارین می نمود ولی زهر در تعبیه داشت و چشم طماع آن را در نمی یافت . ای عزیز این مایهء عبرت من و ترا که این جهان آدمی را چیزی بنمایاند که اندرونش زهری قاتل پنهان باشد . پس طباخ را خبر دادند که زهر در خورش ها بیاگند . طباخ فی الحال نهار را آماده کرد با انواع مشربه و شیرینی و ندا در داد که همه چیز از برای استقبال برقرار است . دردل گفتی مرگ آماده است . قدم رنجه دارید و بر خوان یغما بنشینید و با خود گفتی که این بار شما خود به یغمای خوان می روید .چون دست بردند آن خورش ها را لذیذ و خوشمزه یافتند پس با ولع و طمع در خوردن اصرار وافراط همی کردند . در حال همه به اغما افتادند و به یغما رفتند جز مردی که خود را خمس الاسدی می نامید و تا هنوز آشکارا نشد که این مرد چگونه از آن خوان جان به سلامت برد . والله اعلم .
پس طباخ در دم صندوقچهء اسرارآمیزش باز کرد و با آن به سخن پرداخت به لفظ خودشان . و سخن خود به قصرتزار رسانید که مهمان خوابید .داخل شوید . هم در آن هنگام هنگامهء در قصر افتادکه واویلا همهء خدم و حشم و ارکان و وزراءمسموم شده اند و امین را برداشتند بر تخت عمل و انواع عرق و انگبین و سکنجبین در کامش کردند تا چشم باز کرد . بشنو از طباخ که فریادش به آسمان بر خواست و گلایه و شکایت از دستیاران کاکامجبیب که این احمق طبیبان تمام سعی مرا باطل کردند و آن طبیبان خود از همه جا بی خبر به مداوا پرداختند که سحر و طلسم توانایی خود را نشان دهند و نشان بگیرند . پس پیر که همه از او زهر چشمی داشتند دستیار خود را که اندرو پوف کرده بود باز پف کرد که بکشید این امینک لملی وزیر را که او را با مصوونیت چکار . نقل هست که چکمه پوشان نقابداربا شمشیرهای آخته تصویر امین در دست در زاویه ها و دالان های قصر، امین را می جستند تا یافتند و بدنش را سوراخ سوراخ کردند . این هست پایان کار دیکتاتور که گاه گفتی من دست کشیدهء پیر شورا ها هستم ولی دست نکشیده بود جز به فریب و تطمیع و تعمید و امین که غلامی اجانب می کرد و قتل خودی ها ؛ چنان رفت و آن همه لشکریان و منجنیق انداز و هلو انداز هیچیک چارهء نساخت و رفتند آنهای که این کردند و از آنهمه هیچ نماند جز داغهای خانواده های برای عزیزان از دست رفتهء شان و من از مادری که فرزند برومندش را امین برده بود و سالها هیچ نشانی از او ندادند ؛ روزی که گفتمش دعا کن و رضا به رغبت الهی بده و دست از این همه ناله و زاری و نا خوشی و نا خورسندی که سالهاست داری بر کن . گفت : نه که من گندم بریان شده ام و از گندم بریان شده سبزی بر نیاید .
ملاآزان بود که دست لاغرو سیاه سوختهء پیر زن شانهء سخیداد را لمس کرد ؛ آنرا فشرد و آهسته تکان داد ؛ و با صدایی که به سختی از گلو می کشید ناله کرد : « بچیم مره تا موترا ببر، روز پایوازیست ، اگه ناوخت شوه نوبت نمی رسه . » سخیداد خمیازه ء کشید و چشمانش را گشود ؛ چشمش به چهرهء پریده رنگ و پر چین مادرش افتاد . از وقتی مادرش را به خاطر داشت صورتش را تکیده و استخوانی دیده بود . به تنبلی از جا بر خواست ، واسکت بخمل پینه پرش را به شانه انداخت و خریطه را برداشت.
صدای غرش ماشین با فریاد مادر سخیداد آمیخته میشد . پسان ستونی از خاک در سرک بالا بود و پیرزنی که بر خاک افتاده بود و ناله میکرد .....
اندوه شیرین انتظار
داستان کوتاه ، نوشتهء حسین پرواز
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی به خدا .....
دختر چشم از کتاب گرفت و نخواست که شعر را تا آخر بخواند ، با خود اندیشید : چه فایده ؟ او که دیگر خریدار بهار و عطر و گل و ترانه آن نبود ؛ او فقط زمستان ها را می شمرد و حالا زمستان پنجم آغاز شده بود . درست پنج سال پیش بود در یک از همین روز ها سرد و ساکت اشخاصی با فلز های رنگین آمدند و رنگ و زیبایی او را خریدند و با سپردن وعده های فریبنده او را نامزد بچهء مهاجر شان در غرب کرده بودند .
اندیشید پنج سال انتظار خوشبختی و آرزو همه هیچ بود . همه اش سراب بود ؛ یکبار دیگر نامه تکاندهندهء را که دو هفته پیش برایش رسیده بوداز لای کتاب بیرون آورد و خواند : « شکیلا جان امیدوارم در سلامتی به سر بری .... » خطوط لرزیدند و نا خوانا و کج و معوج شدند ، ناگهان به نظرش آمد که صفحه پر از کارد و خنجر و چنگک و حلقه شده ... دید که از کاغذ سرا زیر می شوند و در روی خانه می ریزند و به حرکت می افتند ، خیال کرد دستهای نا مریی آن ها را به سویش می پراگند و در تن و روح حساسش فرو می برند . لرزه و سوزش و درد عجیبی سراپایش فراگرفته بود برای لحظهء خفقان برایش دست داد ، تک سرفهء کردو به حال آمد ؛ دید که نامه در ستش مچاله شده ... آهسته آنرا صاف کرد و در بین کتاب گذاشت ـ تحمل خواندنش را نداشت .
شکیلا دختر شاد و زیبایی بود که حالا فشرده و چرتی شده بود . پنج سال قبل یک روز که از مکتب برگشته بود زن ناشناسی را دید .که در خانه نشسته و با مادرش گرم صحبت است . مادرش گفته بود که خاله زینب از خویشاوندان دور پدرت هست که در این چند سال با ما رفت و آمد نداشتند . شکیلا سلام داد و چیزی نگفت . آنروز گذشت و روز های بعد آن زن باز هم به خانهء شان آمد . ظاهراً زن پولدار و پر مدعایی بود همیشه از هستی و دارایی خانوادهء خود می گفت و سخن از طلاو جواهر قیمتی می زد و بالاخره توانسته بود دل مادر و پدر شکیلا را رام سازدتا این دختر آزاد و سرمست را در قید و حلقهء نامزدی پسر مسافرشان بیاورند . زینب از پسرش تعریف و توصیف بسیار کرد . عکس های او را نشان میدادو می گفت که پسرم زندگی مرفه در آلمان دارد و انجنیر ! درجه اول ساختمانی هست و معاش بالا دارد
نامزدی آنها صورت گرفت و دختر خود را در هالهء از خیالات و تصورات رنگارنگ دنیای غرب رها کرد . شکیلا آن سال مکتب را به اتمام رساند و آمادهء امتحان کانکور بود که خاله زینب او را منع کرد و گفت تو که بخیر روندهء آلمان هستی چه احتیاجی به درس خواندن است ، در آنجا هر قسم فاکولته که دلت می شد بخوان ؛ نصیر جان همه شرایط را برایت آماده می سازد . دل دخترمانند گنجشکی از ذوق تپید و در پردهء از افکار شیرین و دلربا غرق شد و منظر ماند .
خاله زینب به زودی محفل بزرگ شیرینی خوری را آماده ساخت و شکیلا را رسماً نامزد نصیر فرزند خود اعلام کرد و از آن بعد با هدایا و تحفه ها سد بزرگی در مقابل افکار آزاد و ذهن حساس شکیلا ایجاد کرد و هر روز او را بیشتر در حلقهء نام پیچید ـ شکیلا که خود از خصوصیات فرهنگی جامعهء خودش بیرون نبود به زودی به دختری آرام محجوب و متین مبدل شد . وفقط خیال نصیر را در سر می پروراند . در اول به او گفته بودندکه نصیر بعد از نامزد شدن به وطن می آید و بعد از عروسی کار های انتقال ترا درست می کند ـ ولی نصیر بر نگشت ؛ چند سال از نامزدی غیابی نصیر گذشت ـ نامه های گرم و دوستانه دو نامزد را امیدوار و منتظر نگه میداشت . نصیر همواره در نامه هایش از شکیلاتوصیف های عاشقانه میکرد و امیدش را به فردا می گذاشت گاهگاهی تحفه های برایش می فرستاد . خواهران نصیر کم کم به شکیلا غبطه می خوردند و او را مزاحم تحفه های خود می دیدند که از جانب برادرشان دریافت میکردند....
* * *
شکیلا روز ها کنار پنجره می نشست و به راه های دور نظر می دوخت گاهی می دید که از سر کوچه طفلی با عجله می دود و در خم کوچه نا پدید میگردد و زمانی مرد سالخوردهء که به آرامی و توازن قدم بر میدارد و به سوی می رود و هر بار انتظار چهرهء آشنایی را می کشید که برایش شیرینی و لبخند بیاورد . با گذشت سالها شکیلا دل از همه بر کند و به انتظار خود افزود ـ حالا اندوه انتظار او را در هم می پیچید گاهی لبخند ناگهانی بر لبش می نشست و گاهی قطرات شفاف اشک از گونه هایش فرو می غلتید . خواهر خواندهء شکیلا عروسی کرده بود و این بیشتر او را می آزرد . دیگر از گپهای دلش از درد دوری نامزدش با هیچکس چیزی نمی گفت و فقط در تنهایی ها با خود زمزمه میکرد : اینک صدای پای من ... باز آمدم ...باز آمدم
یک روز که نتها و مغموم مانند هر روز نشسته بود ، زینب آمد ـ دختر بزرگش نیز با او بود . بعد از احوالپرسی خواستار عروسی و فرستادن شکیلا نزد نصیر شدند بدون اینکه نصیر کابل بیایید . پدر شکیلا در سکوتی سردی فرو رفته بود مادر شکیلا نیز . شکیلا احساس کرد حالت عجیبی دارد ـ احساس پرندهء کوچکی را داشت که بخواهند از آشیانه اش بگیرندش .... ولی شکیلا به هر حال نامزد نصیر بود ، باید نزد شوهر آینده اش می رفت قرار شد منتظر احوال نصیر بمانند و در آینده نزدیک در مورد چگونگی عروسی و فرستادن شکیلا تصمیم بگیرند . شکیلا دلش بیقرار بود ـ یک چیزی نا خود آگاه در ضمیر شکیلا شک می پراگند . هر روز که می که می گذشت کاسهء صبرش را که لبریز شده بود به شکستن و افتادن نزدیک می ساخت . نامه های نصیر در این اواخر از صمیمیت گذشته اثری نداشت ، قالبی و سرد بودند ـ و این نگرانی شکیلا را مضاعف می ساخت .
مدتی دیگری هم گذشت و از زینب و برگزاری مراسم خبری نشد ....
دو هفته پیش بود که کسی نامهء از نصیر برایش آورد نامهء تکان دهنده و غیر قابل انتظار . شکیلا با عجله آنرا باز کرد و با خود تند تند خواند :
« شکیلا جان امیدوارم در سلامتی به سر بری اینکه مدتی ترا در انتظار مصروف نگه داشتم ـ معذرت می خواهم . موضوع چنین است که در اول می خواستم از دختر های وطن خود زن بگیرم و روی این علت با تو نامزد شدم ـ اما پسان دیدم که تنهایی برایم مشکل است و نمیتوان در کشور آزادی چون آلمان هم خود و هم ترا منتظر نگه دارم و از طرف دیگر نمیدانم چقدر میتوانی با زندگی در آلمان بسازی . روی این علت من شریک زندگی خود را در همین کشور یافته ام و تو بعد از این آزادی . .... »
شکیلا نتوانست نامه تا آخر بخواند دیگر چیزی برای خواندن نداشت . بی اختیار از پنج سال گذشته یادش آمد ار آن گاهی که دختر شاد و سرمستی بود و جز به درس خواندن به چیری دیگری نمی اندیشید . نا گهان همه چیز به نظرش بیهوده آمد نامه را در دستش فشرد و با خود گفت انسان چقدر باید ذلیل باشد . ....
* * *
دختر به آخر زمستان نزدیک میشد . زمستان پنجم و جه سالهای در اندوه شیرین انتظاری موهوم به سر برده بود . شکیلا دنبالهء شعر را گرفت :
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی به خدا می خرم زتو
بر شاخ لخت و عور درختی ، شگوفه یی
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
مرغی میان سبزه زهم باز می نمود
آن بالهای کوچک زیبای خسته را
شکیلا نا گهان احساس کرد که با هر سطر شعر تغییر می یابد ؛ به نظرش رسید سبک و آرام میگردد فکر کرد آن ابر دودی غمبار از فراز اندیشه اش پاک میگردد .....
و دختر بیصبرانه منتظر بهار بود و باز گشت پرستو ها .
کابل ـ زمستان ١٣۶٨
مقدمه
پيوسته به گذشته :
از تمام آنچه فرهنگ گذشته کشور ما به دنيا هديه کرده است ، هيچ چيزی از ادبيات عرفانی آن انسانی تر نيست . اين ادبيات محکمترين حلقهء پيوندی است که ادبيات زبان دری را با تمام آنچه در ادبيات دنيا ، انسانی و جهانی است ارتباط ميدهد . درست است که حماسه ملی ، شعر غنايی ، قصه و داستان ، حکمت و اخلاق هم حلقه های ديگری از اين پيوند هستند که بيشتر تابع علاقه های تاريخی يا قرار داد های انسانی است و نا چار ارزش آن در معرض تبديل و تغيير است ؛ اما ادبيات عرفانی مولود تجارب عميق روحانی انسان است و تغيير وتبديل کمتر در آن راه دارد زرين کوب در « با کاروان حله » می نويسد : شاهنامه البته که بعد انسانی دارد و شايد کمتر حماسهء در جهان است که از اين حيث به پای آن بتواند رسيد ، ولی با وجود آنهم شاهنامه در بند يک سلسله موازين و اصولی نمی تواند کاملاْ به اين انديشه متکی باشد . (۱) در واقع آنچه ادبيات کلاسيک دری را از هر چه غير انسانی است ؛ از هر چه به حدود و قيود مربوط به مرز و نژاد و محيط وابسته است ؛ از هر چه تصنعی و تقليدی و احياناْ غير اخلاقی است منزه کرد و آن را به سطح آرمانهای انسانی ، به افق بينش و معرفت جهانی به پايهء وجدانی انسان بالا برد همين مجموعهء آثاريست که آن را به زور کلی ادبيات عرفانی بايد خواند . فقط در آيينهء اين جام جادويی است که فرهنگ خراسانی نقش تمام انسانيت را جلوه گر می بيند ، از اين رو عجب نيست که لطايف ادب و ذوق تمام قلمرو انسانيت در آن پرتو افگند . (۲ )
پيرامون عرفان و ادبيات عرفانی
بسمه و تعالی
تصوف و عرفان را ميتوان عاليترين شگرد انديشهء بشری و به ويژه جوامع شرق و انسان سر زمين ما دانست . اين مولود ارجمند ذوق و تفکر انسانی جامعهء اسلامی ما چنانچه طی قرون و اعصار گذشته با تمامت محبوبيت وجود داشته ، می تواند تا قرنها و سده های بعد بماند و روح و روان انسان سر گشته و در خود فرو شده را صيقل بزند و رهء نيک زيستن و با سعادت زيستن در جامعه بنماياند .
از نظر عرفا عرفان و تصوف يکی از راه های اساسی و مطمين شناخت آدمی از جهان و هستی و خالق آنست .آنجا که شاهباز بلند پرواز انديشه از جولان باز می ماند و طاير تعقل و حکمت پر ميريزد ، انگشتر جادويی عرفان دور ها را نزديک و دشوار ها را آسان ميسازد ؛و آنچه را که در معبد و مدرسه پيدا شدنی نيست هديهء جان مشتاقان ميکند . بی مورد نبود که شيخ ابوسعيدابوالخير بعد از ديدار با حکيم ابن سينا گفت : « آنچه را او ميداند ، ما می بينيم . »
در مقال حاضر در بارهء عرفان و تصوف و مايه های آن و ارتباط آن با شعر و ادبيات به صورت اجمال بحث شده و پس از آن شعر عارفانه و ادبيات عرفانی و بزرگمردان اين ادبيات مورد کاوش و بررسی قرار گرفته است .با وجوديکه بيشترين بخش شعر و ادبيات فارسی دری را شعر عارفانه تشکيل ميدهد ولی در اين نوشته تنها از ارکان اصلی و شخصيت های موثر و دارندهء مکتب در عرفان و شعر عارفانه سخن رفته است . با انتخاب عارفان بزرگی چون بوسعيد بوالخير ، سنايی ، عطار ، مولانا ، جامی ، حافظ ، بيدل و ... ميتوان ادعا کرد که تقريباْ همهء ادبيات عرفانی را احتوا کرده ايم . و به اين صورت بحث خود را پيرامون عرفان شاعرانه که آنرا تصوف عاشقانه هم خوانده اند آغاز می کنيم و تصوف زاهدانه و خانقاهی مورد نظر ما نيست .
ادامه دارد .....
انديشهء وحدت الوجود در غزليات حافظ
حافظ آن آزاده مرد بی همتا و آن سخنسرای بی عوض که صدايش هنوز از پس سده های رفته در بُعد فراموشی در گوش دلها طنين می افگند و لسان غيب اسراريست که اگر ميدانيم نمی توانيم گفتن ؛ و اگر می توانيم گفتن ، نمی دانيم .
حافظ آن ژوليده موی پشمينه پوش ، آن رند عافيت سوز و آن پاک باختهء پاک بوده که هيچگاه گرد حشمت و جاه و جلال نگرديد ، و هر چه را نا حق ديد ، بر ملا ساخت .از حافظ به جز ديوان عزيزی در دست نيست ، اين شاعر گرامی که قرآن را با چهارده روايت ميخوانده ؛ اگر چه صوفی خانقاه نشين نبود ولی افکار و تعاليم آنها را نيکو يافت و شعر و انديشهء خود را با اين ايدهء انسانی عصر خود در آميخت و دلپذيری اين غزلهای دلنشين را به منتها رسانید . روشن ترين جلوه های عرفان در شعر حافظ وحدت الوجود است که در تعدادی از غزليات او به نظر می رسد .
در خرابات مغان نور خدا می بينم وين عجب بين که چه نوری زکجا می بينم
فلسفهء وحدت الوجود در عرفان خراسانی جايگاه عالی داشته مکمل اين انديشه است . سنايی حکيم والا مقام غزنه نخستين بار عرفان و تصوف را به صورت رسمی با ادبيات دری پيوند داد و غزل و قصيده و مثنوی را از خدمت می و معشوق و سلطان و لشکريان رهايی بخشيده و بار معنايی ديگری بر آن نهاد و آنرا جهت سخنگويی طبقات محروم و محکوم و آزاده و خراباتی به کار گرفت . و از اين بعد است که شاعران و نويسندگان صوفی ، احوال مستمندان ، بی زبانان و در ماندگان را آيينهء کردند برای بی عدالتی های اجتماعی . و بعد مولانا بيشتر از ديگران برای استحکام ادبيات عرفانی عقيدهء وحدت الوجود را که وحدت خداوند و تمام مخلوقات را بيان ميدارد بر گزيد و عالی ترين افکار الهی ، انسانی و انساندوستانه را ضم آن گنجانيد . يکی از صفات ارزشمند وحدت الوجود بی اعتنايی به ظواهر بود . عرفان وحدت الوجود توسط عشق تغذيه می شود . عشق در طريقت وحدت الوجود وسيلهء موءثر برای طی طريق منازل مطلوب است و عطار توانسته که هفت شهر عشق را طی کند و سی مرغ را آنجايی برساند که جز خويشتن را نبينند . ترديد مذاهب متعدد که سبب متفرق ساختن مردم از ريسمان واحد است به وضوح در آثار اين انديشه وران به چشم ميخورد .
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه جون نديدند حقيقت رهء افسانه زدند
شعر حافظ با ابعاد گسترده ء که ميتوان آنرا گونه گونه توضيح و توجيه کرد مملو از اين تفکر والای انسانی است .
عشقت رسد به فرياد ور خود به سان حافظ فرآن زبر بخوانی با چهارده روايت
وحدت الوجود در بسا از غزل های او آشکارا موج ميزند :
در خرابات مغان نور خدا می بينم
وين عجب بين که چه نوری ز کجا می بينم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بينی و من خانه خدا می بينم
هردم از روی تو نقشی زندم راه خيال
با که گويم که در اين پرده چه ها می بينم
تا آنجا که همه جا خانه عشق می شود و ديگر مسجد با ميخانه يا کنشت فرقی ندارد :
* غرض ز مسجد و ميخانه ام وصال شماست
جز اين خيال ندارم خدا ميداند
* همه کس طالب يار است چه هشيار چه مست
همه جا خانهء عشق است چه مسجد چه کنشت
انسان از نظر حافظ آن صوفی صومعهء عالم قدس است که قهراً به دنيای خراب و فنا جا داده شده است :
*صوفيی صومعهء عالم قدسم ليکن
حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوی ميکده آی
تا ببينی که در آن حلقه چه صاحب جاهم
در غزلی ديگر وحدت الوجود را در پرداخت شاعرانه به گونهء طنز ارايه ميکند :
* سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بيرون بود
طلب از گم شدگان لب دريا می کرد
بيدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی ديدش و از دور خدايا می کرد
حافط در بسياری از غزل های خود فرياد ميکند و مردم را به وحدت و يگانگی می طلبد چه او ميداند که انسان از گوهری والا آفريده شده و رسالتی بزرگ بر عهده دارد و آن ماءمول ، عشق است که ملک و فرشته را از آن خبری نيست :
* فرشته عشق نداند که چيست ، قصه مخوان
بخواه جام و شرابی به خاک آدم ريز
* در ازل پرتو حسنش زتجلی دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهء کرد رخش ديد ملک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
و در معنای بزرگتر حتی آسمان نمی تواند آن بار امانت را به شانه بر دارد فقط آدمی است که توانايی نگهداری اين شعلهء جان افروز و اين آتش خرمن سوز را دارد :
* آسمان بار امانت نتوانست کشيد
قرعهء فال به نام من ديوانه زدند
* از آن به دير مغانم عزيز ميدارند
که آتشی که نميرد هميشه در دل ماست
يکی از عناصر مهم صوفيگری و عرفان انديشهء وحدت الوجود است و بعد از رسوخ اين انديشه در عرفان اسلامی و ادبيات فارسی ، بحث و جدل ميدان فراخ و عر صهء پهناوری يافت و شاعران ؛ سنايی ، عطار ، مولانا ، حافظ و عدهء ديگر در عمق به تفکر و تجسس پرداختند و به آنچه هيچکس دست نيازيده بود رسيدند . حافظ در روال تفکر خود سخنش را قاطع و يک دست بيان ميدارد . حافظ جمع شدن در واحد بودن را ترجيع ميدهد و تفرقه را عين اهريمن ميداند :
* ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع
به حکم آنکه چو شد اهريمن سروش آمد
از سخنان بالا چنين می يابيم ، اگر چه حافظ صوفی خانقاه نشين نيست ، تمايل به روشهای آنها داشته و وحدت الوجود را بر گزيده و گاه غزل های ناب خود را با اين جوهر رونق بيشر بخشيده است :
* يارب به که بتوان گفت اين نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جايی
حافظ می انديشد با آنکه شاهد هر جايی است ؛ رخ به کس نمی نماياند و آنجاست که به مشکل بر ميخورد پس صدا بر ميدارد :
* الا يا ايهاالساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
← صفحه بعد
نظرات ()
